ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

نائب الزیاره

امروز که چهارشنبه بود، روز امام هشتم، امام رضا(ع)، ما توسط مادرجون، که زیارتشون قبول باشه، ساعت شش صبح، به حال و هوای با صفای حرم مطهر سفر کردیم... دست مادرجون درد نکنه... ممنونم... دلم خیلی تنگ شده برای ... ...
20 مهر 1391

عروسک مامان

شبهای تعطیلی از مامان جون اجازه می گرفتم و عروسکهامو کنارم(معمولا سمت چپ، همونجایی که الان تو رو می خوابونم)می خوابوندم... لندا،لیدا،دنا،دنیا،کاسیلیا،الیزابت،آنت،جری،فلرتشیا،فیلیچیا،لیلی،ببی،نی نی،جیمی،می می...این عروسکها از یه بند انگشت بودن تا تقریبا یک متری...که سوگلیه همشون لندا و لیدا بودن... لندا سوغات مکه بود که حاجی داییم بهم داده بود و لیدا سوغات دبی از بابام...بین خواب چشمامو باز می کردم مطمئن از حضورشون میشدم، روشون و مرتب می کردم و با خیال راحت تری می خوابیدم... این چند روز که هوا کمی سردتر شده، کار من شده همین، نگران عروسکم هستم که لحافشو پس زده، نگران سرما خوردنش میشم، نگران سردشدنش، نگران لرزیدنش... عروسک من، قد تمام عروسکها...
19 مهر 1391

هیجانیه مامان

با دیدن زمین بازی و بچه های در حال بازی دیگه دل تو دلت نیست، تو کالسکه بند نمیشی، با همون زبون بی زبونی می فهمونی که دلت می خواد پیاده شی و بری بازی... کاملا درکت می کنم از نظر هیجان کپیه خودمی... تو زمین نمی دونی چیکار کنی، اینور میری اونور میری، با این دوست میشی با اون دوست میشی، شریک خوراکیه بقیه میشی با اینکه خودمون برات خوراکی آوردیم، به بچه ها دست میدی، جیغ میزنی شادی می کنی، میری بالای سرسره و دیگه خیال پایین اومدن نداری... در کل هیجانیه مامانی... همون اول کاری شکوندیش نمیشه یه عکس از جلو ازت گرفت اینقدر که ماشاالله بازیگوشی مامانی عاشق ماشینی ...
18 مهر 1391

ابوالفضل و ...

نه مهر شب تولد خاله مریم، ابوالفضل و جعبه ی کیک... ابوالفضل و خواب... ابوالفضل و تلویزیون خونه ی مامان جون... ابوالفضل و دختر عمه هاش، خونه ی عمو حافظ دوازدهم مهرماه ابوالفضل و بشقاب... ابوالفضل و اولین سوار شدن بر تاب خونمون... ابوالفضل و جعبه... با کمک این جعبه به جاهایی که نمی تونی دسترسی پیدا کنی هم دسترسی پیدا می کنی... ...
16 مهر 1391

چهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارده ماهه ی مامان

چهارده ماهه که اومدی، اومدی تا دلمون و پر از شادی کنی، اومدی که به زندگیمون شیرینی ببخشی، اومدی که قدمهای نازتو روی چشمای مامان بذاری... چهارده ماهه ی مامان ، چهارده ماهگیت مبارک... اول اومدی توی دلم نشستی                                             بعدش اومدی تو بغلم نشستی حالا اومدی روی چشمام نشستی                  &nbs...
15 مهر 1391

باهوش من

وسط هال دراز کشیدم و خسته از کار روزمره، می بینم که پسری مشتاق بازی و یادگیری، واسه دوری از عذاب وجدان و نگذروندن وقت به بطالت می گم:ابوالفضل مامان برو کتابت و بیار... باورم نمیشه که بره یه راست سراغ کتاب حمومش، میاره، میگیره جلوم که بخونمش، منم مات این همه داناییش میشم، ورق میزنه... به صفحه ی حموم رفتن شخصیت داستان میرسیم... می گم:ابوالفضل من با بابا میره حموم، آب بازی... با اشتیاق میره به سمت حموم... و من انگشت به دهان... دیروز با مکافات فراوان تونستم ناخنهای پا و دست راستتو بگیرم... بلال هم خوردی زیرشون سیاه شده... می خوام با زبون خوش بهت بفهمونم که ناخنهای بلند خوب نیستن و باید گرفتشون... وسط پند و اندرز مادرانه هس...
13 مهر 1391

بلال خوری

مراحل بلال خوری به روایت تصویر... و ادامه  دارد... ششم مهرماه نودویک ...
11 مهر 1391